Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInShare on StumbleUponEmail this to someone

این خاطره جدید نیست و شاید ١٣-١۴ سالی ازش میگذره: چن وقت پیش با یکی از فارغ التحصیلان MBA شریف که الان تو کالیفرنیا کار میکنه داشتم گپ میزدم که این قضیه مطرح شد و کلی خندیدیم. یادم میاد ان وقتها که ایران بودم برای کاری یک جلسه با مدیر عامل  یکی از شرکت های بزرگ تولیدی داشتم. در دفترش نشسته بودم و منتظر بودم جلسه قبلش تمام شهر تا من بروم تو.


در همین حین یکی از کارمندان واحد تبلیغات وارد شد: از قضا قرار بود که این شرکت در روزنامه همشهری یک تبلیغ بزند که شرکت فلان برای شما سفر تابستانی خوبی آرزو میکند و تم تبلیغ هم این بود که یک چمدان وسط ی جاده بود و روی چمدان لوگوی این شرکت.
کارمند تبلیغات از قضا میخواست موافقت مدیر عامل را برای طرح این تبلیغ بگیره و برای همین کار داشت برای منشی ایده تبلیغ را توضیح میداد: من هم که منتظر بودم و کار خاصی نداشتم کنجکاو شدم و به گفتگوی او با منشی شروع به گوش کردن کردم. متن گفتگو یک چیزی شبیه به این بود:


" ممنون میشم اگه این طرح رو ببرید خدمت آقای مهندس برای امضا؛ خدمتشون بفرمایید که این آبی آسمون روی کاغذ معمولی اینجوری هست و رو کاغذ روزنامه همچین جلا پیدا میکنه…" منشی طرح رو برد داخل و بعد از ۵ دقیقه اومد بیرون: "آقای مهندس گفتن خوبه فقط اینجا بالای جاده تو آسمون یک مقدار ابر اضافه کنید". 


خلاصه کلام اینکه اگر چه در ایران، ما مدیران بسیار قابلی داریم، مثل هر جای دیگه دنیا خیلی از مدیرانمان به شدت خود رو درگیر مساله های خرد میکنند…من که خیلی متخصص رفتار سازمانی نیستم و مطالعه یی هم در مورد خصوصیات مشترک مدیران در ایران از این لحاظ ندیده ام اما همیشه کنجکاو بودم که چگونه میشود مدیرانمان را قانع کرد که دست از کنترل بیش از حد بردارند و کمی هم محض خاطر خدا کارهای خرد رو به زیر دستان ارجاع بدهند.

آیا شما در این مورد نظری دارد؟