هفته نامه اکونومیست در شماره آخر خود مطلب جالبی در خصوص افزایش هزینه های سربار در شرکتهای بین المللی در چند سال اخیر نوشته است: نکته جالب این مقاله که چشم من را در نگاه اول گرفت مربوط بود به نمودار زیر

overhead-issue

همانطور که میبینید در این نمودار هزینه های کلی سربار به صورت دوبدو برای چند شرکت در صنایع مصرفی که با یکدیگر رقیب هستند رسم شده است: هر جفت از این شرکتها تقریبا پورتفولیوی مشابهی به لحاظ محصولات دارند و به لحاظ حجم عملیات نیز فاصله بین آنها نجومی نیست. پس چه چیزی میتواند تفاوت بین هزینه های سربار بین آنها را توجیه کند؟

نوک پیکان مقاله این هفته نامه به سمت هزینه های مربوط به دفتر مرکزی بعضی از این شرکتها نشانه رفته است: در یکی دودهه گذشته شرکتهای بین المللی بیش از پیش جهانی شده اند؛ این امر به طور اتوماتیک نیاز به افزایش نیروی انسانی در دفتر مرکزی دارد تا امور مربوط به کشورهای مختلف را مدیریت کنند. همینطور با پیاده سازی پروژه های فناوری اطلاعات و مرکزی ساختن سیستم های اطلاعاتی نیاز به نیروی انسانی بیشتری برای نگهداری و تعمیر این سیستمها در دفتر مرکزی وجود دارد و نهایتا با قوانین جدید مالی و حسابداری، واحدهای حسابرسی نیاز به نیروی بیشتری برای کنترل امور مالی دارند

برخی شرکتهای سرمایه گذاری خصوصی با هدف دریافت سود بیشتر از شرکتهای تحت مالکیت خود سعی کرده اند از ابزارهایی چون بودجه بندی بر مبنای صفر استفاده کرده و در این شرکتها کاهش هزینه دهند. در بودجه بندی بر مبنای صفر ما با یک بودجه معادل صفر شروع کرده و سپس هر فعالیتی که بخواهیم به ان منابع مالی اختصاص دهیم بایستی یک سری پارامترها را دارا باشد وگرنه به ان وجهی تخصیص نمی یابد

من در اینجا سعی می کنم دیدگاه رقیبی ارایه کنم و گرچه احتمال اینکه ممکن است برخی هزینه های دفاتر مرکزی غیر ضروری باشند را رد نمی کنم اما استدلال می کنم که هزینه های سربار و به طبع آن هزینه های دفاتر مرکزی ممکن است همچنین تابعی از نوع استراتژی شرکت و بازارهایی باشند که شرکت در آنها رقابت میکنند. در چنین شرایطی استفاده بی رحمانه از ابزارهای کاهش هزینه ممکن است در بلندمدت به شرکت ضربه بزند

برای درک این مساله بیایید به شرکت مراکز زنجیره ای وال مارت نگاهی بیاندازیم : بخش اعضم عملیات این شرکت متمرکز در آمریکای شمالی است که به لحاظ زبانی انگلیسی صحبت میکنند و تیپ محصولاتی که میخرند تقریبا شبیه است. به عنوان مثال لفظ توپ فوتبال در امریکا به توپ راگبی یا فوتبال آمریکایی اطلاق میشود و در کانادا هم همین طور. شرکت فرانسوی کاره فور در مقایسه با وال مارت بسیار بین المللی تر است و بنابراین نیاز به نیروی بیشتر برای مدیریت عملیات در اسپانیا، چین، پرتغال و غیره دارد. در مورد مثال توپ فوتبال این شرکت بایستی مواظب باشد تا توپ راگبی را با نام توپ فوتبال به برزیل نفرستد و بالعکس و سناریوهای این چنینی با تمرکز بر توسعه پورتفولیوهای محصول محلی و اختصاص نیروی انسانی اضافه به آنها محقق میشود

در یک چنین حالتی هزینه بیشتر سربار قبل دفاع است وگرنه استراتژی جهانی شدن شرکت موفق نخواهد بود. نظر شما چیست؟